محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه 2 سال و 8 ماه و 27 روز سن دارد
پانیسا خانمپانیسا خانم، تا این لحظه 2 سال و 8 ماه و 27 روز سن دارد

محمدپارسا و پانیسا خانم

سالی که نیکوست

سلام به همه از دو تا فرشته کوچولوی زندگیمون تا تمام آشنایان و دوستانی که ما را دنبال می کنند. سال نو همگی مبارک و با آرزوی بهترین ها برای همگیمون قبل از سال نو اتفاقات جالبی برامون افتاد و ما چهارتایی تصمیمات خوبی گرفتیم. عکس دار کردن دفترچه بیمه تون(عکس و زمان نداشتن و باز هنرمندی پدر مهربونتون)، سوالها و صحبت های دلبرانه شما دو تا فرشته ، مخصوصا خواهر گلت، دعواهای جدید که این روزها بیشتر از قبل شده و رفتار با شما دو تا فرشته را سخت تر از قبل کرده، خرید دم عید که هم شلوغ بود و هم سخت مخصوصا شما آقا محمدپارسا که سخت لباس می پوشی و ما برای خانه آقاجون هم یکی دوساعت معطل هستیم و کلی قول و و...
23 فروردين 1398

عاشقتونیم

گلهای مادرو پدر سلام سلام به تمام شیطنت هاتون که این روزها حسابی کار دستمون میده، مخصوصا وقتی دو تا فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی دست به دست هم بدهند که دیگه نگو دی ماه خدا را شکر ماه خوبی برامون بود. بزرگ تر شدن شما مثل قد کشیدنتون که یک روند طبیعیه اما برای مادر یک دنیا عشق است. حرف زدن های فوق منطقی پانیسا خانم و اداهای محمدپارسا و تقلاها و شیطنت های پسرانه ات نمی دانید که با دل پدر و مادر چه می کند. گاهی گریه میکنیم از خوشحالی و نعمتی و رحمتی که خدا نصیب ما کرده. دوستتون داریم بیشتر از آنچه در تصورتون بیاد(خدایا شکرت) آمدن دایی امیرحسین با خانم مهربونش با این همه مشغله ای که دارند و کادویی که مثل همیشه زحمت کشیدند و ک...
7 بهمن 1397

فصل هزار رنگ هم گذشت

ماه آذر چند تا اتفاق خوب برامون افتاد. 😍 یکی تولد پدربزرگ بود که با جشنی که مادرجون تهیه دیده بودند خیلی بهمون خوش گذشت. و دیگری رفتن به چادگان بود که مناسبتش دعوت عمو علی  و زنعمو مریم بود.خیلی در فکر بودیم و دوست داشتیم زودتر از اینها عمو را دعوت کنیم، اما عروسی آنها مصادف با به دنیا آمدن شما دو تا فرشته شد. شرایط نگهداری تون طوری بود که نمیشد زودتر از این دعوتشون کنیم. با اینکه باز اونطوری که دلمون می خواست نشد، اما دیدیم صبر کنیم خیلی دیر میشه. پدر بزرگ و مادرجون عقد عمو کیوان دعوت بودند و آقای شریفی هم سرماخورده بودند و متاسفانه نیامدند. مراسم خوبی شد. تازه برای عمو جوا...
2 دی 1397

دلبری های آبان ماهی

گل دختر و گل پسر شیرین زبان مامان و پدر، از صحبت کردنتون نگم که دل می برید حسابی، هم پشت تلفن و هم حضوری بازی کردنتون قانونمندتر شده و کارهایی انجام میدید که گاهی از تعجب فکر میکنم آیا واقعا شما کودک هستید؟!! خودم خودم ها همچنان سرسختانه ادامه دارد... از کار آشپزی و کمک در چیدمان آشپزخانه و خرد کردن پیاز و فلفل دلمه ای و هویج و قارچ گرفته تا، تا کردن لباس ها و جاروبرقی و جمع کردن تخت و وسایل اتاق تون(البته به عشق کیندر) شعر و اشکال هندسی و اسامی خانواده و اشیاء و حیوانات و رنگ ها واعداد را مدتی هست که کامل میگید. البته در زمان یادگیری متفاوت بودید. مثلا پانیسا خانم رنگ ها را زودتر و محمدپارسا اعداد را زودتر را یاد گرفت....
30 آبان 1397

مسافرتی که از تابستان به پاییز رسید

چند بار قرار بود بریم تهران خانه دایی امیرحسین که یا از طرف سرکار پدر نمیشد یا مریضی آقاجون و عزیز که از مکه آمدند مانع شده بود تا اینکه اینبار در کمال ناامیدی جور شد و شما دو تا فرشته خیلی خوشحال بودید که داریم چمدان می‌بندیم و چون مامان هنوز باور نداشت که میشه بریم،  روز آخر از مادرجون خواست که بیایند کمک. شما دو تا فرشته را حمام ببرند و مامان به کارهاش برسد. طبق معمول براتون از خانه غذا پخته و آورده بودند و حتی در جمع کردن وسایل هم کمک مامان دادند. ممنون مادرجون و چقدر شما خوبید که همیشه کمک حالمون هستید 😘😘💐 ❤ ️💝💐😘😘 و یک مسافرت بی استرس برای مامان که بابت شما دو تا فرشته  با همراه شدن مادرجون خیالم راحت است. و این چ...
26 مهر 1397

شهریور و مهر

آقاجون و عزیز و خاله مریم و شوهرشون از مکه آمدند. در چند روز اول که ما خانه آقاجون بودیم، محمدپارسا خوش خوشانش بود و چند مرتبه با مادرجون به خانه خاله مریم رفت واین از اولین بارهایی بود که زمان طولانی خانواده چهار نفری ما جدا میشد وتمام لحظات انگار یک تکه از وجود من نبود و مامان فقط سعی می‌کرد بین کارها با دیدن پانیسا یکم آروم بشه. و فقط خوشحال و دلخوش به این بودم که انتخاب و علاقه ی خودت بوده و پیش هیچ کس جات امن تر از پیش مادرجون نیست. اصلا چنان چسبیده بودی به مادرجون که نمیشد جدا کرد شما را. در مهمانی ها هم خیالم راحت بود چون مادرجون کمکم بود. وقتی مادرجون خانم طلا را برای مهمانی آماده میکنند. البته گیره و گل سر&nbs...
9 مهر 1397

تولد دو سالگی

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ما آمدیم با یک خبر خوش امروز دقیقا تولد دوسالگی فرشته های ماست و ما دوست داریم در این پست تمام خوشحالی و هیجان و انرژی مثبت حاصل از سورپرایز شدنمون از کاری که پدربزرگ و مادرجون(پدر و مادر محترم همسرم)برای تولد فرشته هامون انجام دادند را به شما منتقل کنیم. اینقدر هیجانمون از خوشحالی بچه ها بالا بود که می خواستیم پست را نصف شب بگذاریم . قضیه از این قرار بود: از سرکار آمدم و متوجه شدیم که چون ما تصمیم گرفتیم بخاطر یکسری مسایل امسال تولد نگیریم، خانواده ی همسرم مثل همیشه زحمت کشیدند و تصمیم گرفتند خودشون دست به کار بشن و برای بچه ها تولد بگیرند. اولش گفتیم بچه ها چند روز پیش در تولد هانی اصلا عکس الع...
10 مرداد 1397

روز دختر

بوی عطر نفست رایحه ی جان من است....... روز دختر بهانه ای بود برای خوشحالی شما دختر گلم و هزارارن هزار بار خداوند را شاکریم که هدیه ای چون شما را به ما عطا کرده. خدایا شکرت پدرتون از چند روز قبل دوست داشت تا جشن کوچکی براتون ترتیب بده و همینطور هم شد. جشن خانوادگی ساده و خوشحالی شما دو تا فرشته با تو بودن زندگی را برایم ستودنی می‌ کند به همین خاطر ستایشت می‌کنم، دخترم ! . . . روز عزیزای دل بابا ناموس داداشا هووی مامانا دخی منگولا جینگول مینگولا روز دختر خوشگلا مبارک میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت میشه با تو پر کشید توی راه سرنوشت میشه با عطر تنت تا خود خدا رسید میشه چشم نازتو رو ت...
25 تير 1397

روز جهانی دوقلوها و تولد مامان و پدر

روز جهانی  دوقلوها و چند قلوها مبارککککککککککککککککککک و تبریک از طرف دایی و خاله فاطمه(زندایی) و پدربزرگ و مادرجون و ممنون بابت این همه هدیه ی خوب خوب  که برای شما آوردند.   دو سه سالی هست که ما بخاطر بارداری و به دنیا آمدن دوقلوها، نه درست مهمانی رفتیم و عیددیدنی و نه تونستیم مهمانی بدیم. و در طی این مدت این پدر و مادر عزیزم بودند که هر ساله ما را غافلگیر کردند. حالا یا آمدند خانمان و جشن کوچکی برگزار کردند یا مثل امسال ما را دعوت کردند و با کیک و هدیه سورپرایز مون کردند. تولد امسال با آمدن دخترخاله زینب و خاله مریم و اشتیاق بچه ها برای خوردن کیک خاص تر شد. ممنون ...
31 خرداد 1397